خرید بک لینک

یک جاهایی خیلی محکم می ایستی. ... طوفانهای بزرگ را از سر میگذرانی ... دلت قرص میشود به خودت

ناگاه یک نسیم عصرلنه ... پایه هایت صدا می دهند و فرو می ریرند همه چیز

حالا راه که می روی ... با خودت بحثت میشود ...

بینوا رضا ... 

و چقدر این سطرهای بلاگفا صبورند که کلمات مرا در خود می شنوند ... و چقدر دلم گریه می خواهد ... از آن گریه ها که هبچ کس نیاید تا به شرمی یا محبتی کارت نیمه بماند 

یک دل سیر ...

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 13:24

امروز بوته انگوری که سال پیش کاشته بودم جوانه برگ کرده

و بوته ای از رزی که سالها پیش کاشته بودم خشک شد

و تصمیم گرفتم نهالی را که در جایی غیر جای خود سبز شده قطع کنم

زندگی هم مثل همین  باغچه است ... باور کن

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 13:24

با ایرج رفیقم صبح دیر بهاری را به کوچه های مطری زده ایم تا روزگار را به قدم رفیقی بگذرانیم ایرج#با روزگار چه میکنی رضا؟من* بهار دلکش رسید و دل بجا نباشد ...# پس تو هم دلت از این روزگار گرفته* تعریفت از دل بجا نبودن چیه؟# طبیعتا روزگار به کام نبودن ایامه دیگه* نه ... تو درس میگی ها ... ولی ته دل من یه چیز دیگه بود میدونیبهار وقت عاشقیه دیگه ... دل بجا نبودن عاشقیهو چقد خوبه که دل بجا نباشه ... دل که بجا باشه آب مونده میشه متوجهی؟من وقتی کسی تموم فکر و ذکرش مثلا نوه هاش هستن یا کیفیت سنگک فلان خیابون ... این بجا بودن دلهدلی که راحت اشک نریزه ... خلاصه تب وتاب عاشقی نکنه و از جا در نره ....بجاست ... بنظر من دل بجا و دلمرده یه مفهوم میدن و بعد میخونم ...بهااااار دلکش رسید و دل بجاااااا نباشدبشنویم

برچسب: نویسنده: پرنیا قربانی تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 13:24

صفحه بندی